ناامیدی "اکیدا" ممنوع!

رو میکنم به آینه رو به خودم داد میزنم ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم...

حلول ماه شوال و عید سعید فطر مبارک باد!

خداوندا تو را شاکریم که یک ماه میهمان سفره ی سراسر لطف وبخشندگی توبودیم واین اجازه رابما دادی تاسحرها عاشقانه با تو سخن بگوئیم ودرد دلمان را با تو بگوئیم واکنون روز اول شوال را بر ما عیدگرداندی عید برعاشقان مبارکباد. 

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

******

استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

دعا مخصوص جمعه آخر ماه رمضان برای رسیدن به رمضان دیگر

در زادالمعاد از جابربن عبدالله انصاری منقول است که گفت: در جمعه آخر ماه رمضان به خدمت حضرت رسول (ص) رسیدم. چون نظر آن حضرت بر من افتاد فرمود: این آخرین جمعه است از ماه مبارک رمضان، پس آن را وداع کن و بگو:

اَللَّهُمَّ لا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهِْد مِنْ صِیامِنا اِیّاهُ فَانْ جَعَلْتَهُ فَاجْعَلْنی مَرْحُوماً وَ لا تَجْعَلْنی مَحْرُوماً.

زیرا که هر کس این دعا را در این روز بخواند به یکی از دو خصلت نیکو ظفر می‌یابد یا به رسیدن به ماه رمضان آینده یا به آمرزش خدا و رحمت بی‌انتها...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

فرض كن حضرت مهدي(عج)به توظاهرگردد...

فرض كن حضرت مهدي(عج)به توظاهرگردد

ظاهرت هست چنانيكه خجالت نكشي؟

باطنت هست پسنديده ي صاحب نظري؟

خا نه ات لايق اوهست كه مهمان توگردد؟

لقمه ات درخوراوهست كه نزدش ببري؟

پول بي شبهه وسالم زهمه داراييت

داري آنقدركه يك هديه برايش بخري؟

حاضري گوشي همراه توراچك بكند

باچنين شرط كه درحافظه دستي نبري؟

واقفي برعمل خويش توبيش ازدگران

ميتوان گفت توراشيعه ي اثني عشري؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

از کسانیکه از من متنفرند، سپاس
 آنها مرا قویتر میکنند  ...!
 از کسانیکه مرا دوســـت دارند،  سپاس
آنان قلب مرا بزرگتر میکنند ...!
 ازکسانیکه مرا ترک میکنند،  سپاس
آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست ...!
 از کسانیکه با من میمانند، سپاس
 آنان بمن معنای دوست واقعی را نشان میدهند ...!
 
                          
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

اعتقاداتمان را چند می فروشیم؟

 مبلغ اسلامی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن.
عمرش را گذاشته بود روی این کار تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و
کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می
دهد . می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم
یا نه آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد
دادی ... گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آوردو
گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و
مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم . وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را
امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می
رسیم تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من
مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروخت ..



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

لذت زندگی

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری.
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی.
در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت.
میمون دوم با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام.
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد.
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم، ...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند.
ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود. پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردید. آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت.
میمون دوم به اولی گفت: میبینی! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود.
پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد.
 
تا وقتي كودكيم بدون اينكه دنبال منطق زندگي بگرديم از آن لذت ميبريم
وقتي بالغ و عاقل ميشويم دنبال منطق زندگي ميگرديم و ديگه نميتونيم از آن لذت ببريم
هميشه آرزوي محال براي ما دوباره كودك شدن است ولي شگفت انگيزه كه چه چيز ساده اي آرزوي  نشدني است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

باحال نیست؟؟

تفاوت گفتاری پسر و دختر پای تلفن و بعد از آن
 
گفتگوی دو دختر پای تلفن: سلام عشقم، قربونت برم. چطوری عسل؟ فدات شم... می بینمت خوشگم... بوس بوس بوس
 
گفتگوی دو پسر پای تلفن: بنال... بوزینه مگه نگفتی ساعت چهار میای؟ د گمشو راه بیفت دیگه کره خر
 
 
بعد از قطع کردن تلفن :
دخترها: واه واه واه !!! دختره ایکبیریه بی فرهنگ چه خودشم میگیره اه اه اه انگار از دماغ فیل افتاده حالمو بهم زد
 
پسرها: بابا عجب بچه باحالیه این ممد خیلی حال میکنم باهاش خیلی با مرامه
 
__._,_.___
__,_._,___
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

کاش ذره ای ماهم ...


 

 

تصاويري از عشق که ميليون ها نفر با آن گريه کردند
گفته شده است که عکس اين دو پرنده در کشور اکراين گرفته شده است.
ميليون ها نفر در کشور آمريکا و اروپا با ديدن اين عکس ها گريه کرده اند.
عکاس اين عکس ها آنها را به بالاترين قيمت ممکن به روزنامه هاي فرانسه فروخته است
 و تمام نسخه هاي روزنامه در روز انتشار اين عکس بطور کامل فروخته شده است.
در تصوير اول پرنده ماده زخمي روي زمين افتاده و  منتظر شوهرش مي باشد
 
 
 ????? ?????????
 
 
در تصوير دوم پرنده نر براي همسرش با عشق و دلسوزي غذا مي آورد
 
????? ????? ????
 
 
 
در تصوير سوم پرنده نر مجددا براي همسرش غذا مي آورد
 اما متوجه بي حرکت بودن وي مي شود لذا  شوکه شده و سعي مي کند او را حرکت دهد
cid:3.1345437720@web54502.mail.re2.yahoo.com
 
لحظه اي که  متوجه مرگ عشق خود مي شود و شروع به جيغ زدن و گريه مي کند
 
cid:4.1345437720@web54502.mail.re2.yahoo.com
 
 
در کنار جنازه همسرش مي ايستد و همچنان به شيون مي پردازد
cid:5.1345437720@web54502.mail.re2.yahoo.com
 
در آخر مطمئن مي شود که عشق به او باز نمي گردد
 لذا با غم و ناراحتي کنار جنازه وي آرام مي ايستد
????? ????? ????
 
همين امروزهمدیگررا دوستم داشته باشیم

شايد فردايي نباشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

طنزیاواقعیت...

سکوتِ من هیچگاه نشانه ی رضایتم نبود ...
من اگر راضی باشم با شادی میخندم !
سکوت نمی کنم
****************************
انسان کلاً موجودیه که وقتی خرش از پل بگذره همه چی یادش میره
اونی هم که اینو قبول نداره خرش هنوز روی پله...
***************************
دو تا رفیق بودند همیشه با هم شراب میخوردن يكيشون میمیره چند وقت بعدش اون یکی... میره مِی خونه به ساقی میگه 2 پیک بریز ساقی میگه چرا 2 تا؟ میگه یکی برا خودم یکی به یاد رفیقم. 1 سال بعد وقتی میره مِی خونه به ساقی میگه 1 پیک بریز؛ میگه رفیقتو فراموش کردی؟ میگه نه، خودم توبه کردم میزنم به یاد رفیقم ...

*************************
وقتی با همسرم بیرون میریم من هميشه دست همسرم رو در دستم ميگيرم،نه از بابت محبّت زیاد ازین بابت که اگه رهاش كنم ميره خريد
**************************
گشت ارشاد به دختر: دختركجا ميری؟
دختر: ميرم آرايشگاه، مو رنگ كنم، فرنچ كنم، برنز كنم، خوشگل بشم بعد ميام تو منو بگیر.

*************************
با ارزش ترین پول دنیا "تومن" شناخته شد، چون هم تو هستی توش، هم من
************************
 
این شبکه‌ی خبر هم انقدر دروغ میگه که آدم جرات نمی‌کنه حتی ساعتش رو باهاش تنظیم کنه!
*************************
بعضی ها،طواف نمی کنند،
فقط خدا رو دور می زنند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

سلام دوستان عزیز

طاعات وعباداتتون قبول درگاه حق باشه

سومین شب ازشبهای قدرهم به پایان رسید

خوشابه سعادت کسانی که ازاین لحظات پرفضیلت نهایت استفاده رابردن ودل به یادوعشق خدادادند

من حقیرکه لایق نبودم و...

امیدوارم ازاندک روزهای باقیمانده ی این ماه عظیم وپربرکت که به سرعت درحال گذراست نهایت استفاده روببرید

خیلی ارزشمنداست این لحظات...به راحتی ازشون نگذرید

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

* این شعر توسط یک پسر بچه اهل آفریقا نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره:

 

" وقتی به دنیا میام سیاهم، وقتی بزرگ میشم سیاهم

 وقتی میرم زیر آفتاب سیاهم، وقتی می ترسم سیاهم

 وقتی مریض میشم سیاهم، وقتی می میرم هنوزم سیاهم

 و تو آدم سفید!

 وقتی به دنیا میایی صورتی ای

 وقتی بزرگ میشی سفیدی

 وقتی میری زیر آفتاب برنزه ای

 وقتی سردت میشه آبی ای، وقتی می ترسی زردی

 وقتی مریض میشی سبزی

 وقتی می میری خاکستری ای

 و آن وقت تو به من میگی رنگین پوست؟!"*

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

شب زودبخوابیدتاسالم بمانید...

ساعت 11 شب بدنمان در چه وضعی است؟؟؟

12 شب یا 3 نیمه شب چطور؟؟؟

برای سالم زیستن، باید خواب راحت و آرامی داشته باشیم.

به موارد زیر دقت کنید تا اهمیت خوابیدن برای شما روشن گردد:

ساعت 9 تا 11 شب:

زمانی است برای از بین بردن مواد سمی و غیر ضروری که این عملیات توسط آنتی اکسیدان ها انجام می شود.

در این ساعت بهتر است بدن در حال آرامش باشد.

در غیر این صورت اثر منفی بر روی سلامتی خود گذاشته اید.

ساعت 11 تا 1 شب:

عملیات از بین بردن مواد سمی در کبد ادامه دارد و شما باید در خواب عمیق باشید.

ساعت 1 تا 3 نیمه شب:

عملیات سم زدایی در کیسه صفرا ، در طی یک خواب عمیق به طور مناسب انجام می شود.

ساعت 3 تا 5 صبح:

عملیات از بین بردن مواد سمی در ریه اتفاق می افتد.

بعضی مواقع دیده شده که افراد در این زمان، سرفه شدید یا عطسه می کنند.

ساعت 5 تا 7 صبح:

این عملیات در روده بزرگ صورت می گیرد، لذا می توانید آن را دفع کنید.

ساعت 7 تا 9 صبح:

جذب مواد مغذی صورت می گیرد، پس بهتر است صبحانه بخورید.

افرادی که بیمار می باشند، بهتر است صبحانه را در ساعت 6 و 30 دقیقه میل کنند.

کسانی که می خواهند تناسب اندام داشته باشند، بهترین ساعت صرف صبحانه برای آنها،

ساعت 7 و 30 دقیقه می باشد و کسانی که اصلا صبحانه نمی خورند، بهتر است عادت خود را

تغییر دهند و در ساعت 9 تا 10 صبح صبحانه بخورند.

دیر خوابیدن و دیر بلند شدن از خواب، باعث می شود مواد سمی از بدن دفع نشوند.

از نصفه های شب تا ساعت 4 صبح، مغز استخوان عملیات خون سازی را انجام می دهد.

در ایام تعطیل، بسیاری افراد تا دیر وقت بیدار می مانند و بعد از اتمام تعطیلات، با خستگی به

سر کار می روند، چون اعمال بدنشان دچار سردرگمی شده است و نمی داند چه باید انجام دهد.

پس همیشه، زود بخوابید و خواب آرامی داشته باشید .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

وقتی خدابه قولش عمل میکند...

 


           نویسنده وبلاگ "مسئولیت و سازندگی" در مطلبی با عنوان "وقتی خدا به قولش عمل می‌کند" نوشت: چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا"*.  بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه! استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت. استاد  ۵۰ ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم. "من حدودا  ۲۱  یا ۲  سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو"که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم. استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم... اما نسبت به پدرم مثل تمام پدرها هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم. نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم. از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند... پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ... حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، ۱۰۰تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم. آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند. بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها ۱۰  تومان عیدی داد، ۱۰  تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان. اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.  بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من. گفتم: این چیه؟  "باز کن می فهمی" باز کردم،  ۹۰۰  تومان پول نقد بود! این برای چیه؟  "از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند." راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید ۱۰۰۰تومان باشه نه ۹۰۰  تومان! مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین. راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد. روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم... "چه شرطی؟"  بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.  استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا ۱۰  برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟*"

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

روش زندگی


دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...
اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم،
فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه
امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد...

آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود
لجوجتر و مصمم تر است.


سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد.
اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد.

در زندگی، معنای واقعی
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.

گاهی لازم است كوتاه بيايی...
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست
و عبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوز که نبینی....

ولی با آگاهی و شناخت

وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

سه صافي

شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن! مي خواهم چيزي برايت تعريف کنم.
دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت....
همسايه حرف او را قطع کرد و گفت:
- قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يا نه؟
www.sohagroup.com
- کدام سه صافي؟
- اول از ميان صافي واقعيت. آيا مطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟
-نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است.
- سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالی گذرانده ‏اي. مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود.
- دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند. بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده، رد شده است. آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم مي خورد؟
- نه، به هيچ وجه!
همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

شب عفواست ومحتاج دعايم

زعمق دل دعايي كن برايم

اگرامشب به معشوقت رسيدي

خدارادرميان اشك ديدي

كمي هم نزداويادي زماكن

كمي هم جاي مااوراصداكن

بگويارب فلاني روسياهست

دودستش خالي وغرق گناهست

بگويارب توئي درياي جوشان

دراين شب رحمتت بروي بنوشان

التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

عینک ذهن

http://s1.picofile.com/file/7112974294/k01.jpg
گاه یک تصویر چقدر زیبا می تواند، مفاهیمِ عمیق فلسفی و معرفت شناسی را نشان دهد.
نظریه «عینک ذهن» کانت، همه تلاشش را کرده تا همین نکته کاریکاتور را توضیح دهد.
قصه ی این کرگدن، قصه ی ماست؛
ما شاخی جلوی چشمانمان نداریم که با آن، همه جهان را در دو طرفِ یک شاخ ببینیم
اما ذهنمان پر است از پیشفرض ها و پیش داوری ها...
همه ما تصور می کنیم که بی طرفانه قضاوت می کنیم و منطبق با واقع...ا
مثلِ همین کرگدنِ رئالیست!
مثل او تصور می کنیم، که میانِ همه جهان شاخی است زیبا
و جهان دو نیمه است: نیمی این سوی شاخ، نیمی آن سوی شاخ
غافل از اینکه به ذهنمان عینکی است، نادیده!
قضاوت، کار سختی است...ا
قضاوت در هر کاری...ا
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره

چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!


چقدر خنده داره که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!


چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می گذره!



چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکرمیکنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!


چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی میکشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!


چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه !


چقدر خنده داره که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!


چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!


چقدر خنده داره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می کنیم!


چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!


چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به
دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می کنیم!


خنده داره اینطور نیست؟
دارید می خندید ؟
دارید فکر می کنید؟


این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید
که او خدای دوست داشتنی ست.
آیا این خنده دار نیست که وقتی می خواهید این حرفا را به بقیه بزنید
خیلی ها را از لیست خود پاک می کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

یادداشتی از طرف خدا

یادداشتی از طرف خدا

به: شما

تاریخ : امروز

از: رئیس

موضوع : خودت

عطف به : زندگی

من خدا هستم.

امروز من همه مشكلاتت را اداره می كنم .

لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نیاز ندارم.

اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید كه قادر به اداره كردن آن نیستی برای رفع كردن آن تلاش نكن .

آن را در صندوق ( چیزی برای خدا تا انجام دهد ) بگذار .

همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو .

وقتی كه مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال (پیگیری) نكن .

در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی كه الان در زندگی ات وجود دارد تمركز کن .

ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند كه رانندگی برای آنها یك امتیاز بزرگ است.

 

شاید یك روز بد در محل كارت داشته باشی : به مردی فكر كن كه سال هاست بیکار است و شغلی ندارد، ممكنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری : به زنی فكر كن كه با تنگدستی وحشتناكی روزی دوازده ساعت ، هفت روز

هفته را كار می كند تا فقط شكم فرزندانش را سیر كند.

وقتی كه روابط تو رو به تیرگی و بدی می گذارد و دچار یاس می شوی : به انسانی فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده وقتی ماشینت خراب می شود و تو مجبوری برای یافتن كمك کیلومترها پیاده بروی : به معلولی فكر كن كه دوست دارد یك بار فرصت راه رفتن داشته باشد.

ممكنه احساس بیهودگی كنی و فكر كنی كه اصلا برای چی زندگی می كنی و بپرسی هدف من چیه ؟ شكر گذار باش . در اینجا كسانی هستند كه عمرشان آن قدر كوتاه بوده كه فرصت كافی برای زندگی كردن نداشتند، وقتی متوجه موهات كه تازه خاكستری شده در آینه می شی : به بیمار سرطانی فكر كن كه آرزو دارد كاش مویی داشت تا به آن رسیدگی كند

ممكنه تصمیم بگیری این مطلب رو برای یك دوست بفرستی : متشكرم از شما ، ممكنه در مسیر زندگی آنها تاثیری بگذاری كه خودت هرگز نمی دانستی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

خداهمین جاست...دلت رابه اوبسپار

خدا در همین نزدیکی هاست، شاید پشت در است، شاید پشت سرِ ماست، زمزمه ای به گوش می رسد، حرفی برای گفتن دارد، خوب که گوش می سپارم صدایش را می شنوم که می گوید: ای عزیزترینم امروزت را چگونه گذرانده ای! یادی از من نمودی، تماسی با من داشتی؟ ایمیلی برای من فرستادی؟

دیگر ایمیل هایت مثل همیشه رنگی و زیبا نیست، دیگر از یاد تو فراموش شده ام، دیگر حتی misscall هم نمی اندازی!

رو به سوی که کرده ای؟ کدامین در را می کوبی و از آن ملتمسانه مدد می طلبی در حالی که من اینجا کنار تو هستم و تنها با یک اشاره مرید تو می شوم.

خودم را آن قدر در نظر تو کوچک می کنم که مرا از خود دور نکنی، غافل از اینکه تو هر چه را می بینی و توجه می کنی به جز من!!!!

آیا می دانستی من تنها کسی هستم که تو هنگامی که حتی از او می ترسی به او پناه می بری؟ آیا می دانستی این من هستم هنگامی که در دریای گناه و بی خبری و یا .... در حال غرق شدن هستی به او پناه می بری ولی افسوس که در قدم آخر یاد من می افتی!!!!!

ای بنده عزیزم، ای تویی که این دنیا و جهان هستی فقط و فقط برای تو آفریده شده پس از قدم اول مرا بخوان که من همیشه مانند یک سایه در کنار تو هستم. پس بخوان نام پروردگارت را تا اجابت کنم شما را.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

گفتگو میان گل سرخ با خدا

 
                                                                

یه روز خدا یک گلی رو از بهشت به زمین فرستاد
و به اون گفت روی زمین برای خود نقطه‌ای پیدا کن تا همون‌جا منزلگاه تو باشه
گل از اون بالا منطقه‌ای رو دید زرد رنگ،
سرزمین وسیع و پهناوری بود
پیش خودش گفت من همین‌جا می‌مونم
رو به خدا کرد و گفت:
خدایا منو همین‌جا قرار بده
خدا گفت گل من اینجا مناسب تو نیست؛
گل گفت خدایا خودت به من گفتی انتخاب کن و من هم اینجا رو انتخاب کردم
خدا گفت:
نه همین که گفتم
گل نالید که خدایا تو دل منو آزردی
چرا با من این کار رو کردی


کره زمین می‌چرخید و گل نظاره‌گر زمین بود
ناگهان گل منطقه‌ای رو دید آبی
رنگ آبی که از بالا برق زیبایی داشت
زیبایی و برق رنگ آبی
دل گل رو با خودش برد
گل گفت خدایا من اینجا رو می‌خوام
خدایا من و همین‌جا پایین بزار
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
گل گفت خدایا چرا منو اذیت می‌کنی چرا به من سخت می‌گیری
تو دل منو گل آفریدی
شکننده و عاشق و حالا مدام دل عاشق منو می‌شکنی
چرا اون چیزی که بهش علاقه‌مند می‌شم و عاشق رو از من دور می‌کنی
خدا گفت همین که گفتم؛


و کره زمین همچنان می‌چرخید
گل گریه می‌کرد و با چشمان گریان به زمین نگاه می‌کرد
دلش گرفته بود
خسته شده بود
دوری اون دوتا سرزمین خیلی اذیتش می‌کرد
به طوری که از خدا آرزوی مرگ می‌کرد.
دوست داشت زود منزلگاهی رو پیدا کنه
دیگه براش هیچی مهم نبود عشق مهم نبود، فقط یه چیز مهم بود
دیگه خسته شده بود دوست داشت سریع جایی رو پیدا کنه و توش منزل کنه
ناگهان چشم گل به سرزمینی افتاد سبز و زیبا
گل پیش خودش فکر کرد و گفت
عجب جایی چقدر اینجا سبزه
سبز مثل برگهام
مثل ساقه‌ام
حتما اینجا جای منه
خدا می‌خواسته من اینجا باشم که نگذاشته او دو مکان قبلی بمونم
آره بابا جای من اینجاست
گل عاشق و دل داده‌تر از گذشته شده بود
عاشق‌تر از گذشته
رو به خدا کرد و گفت خدایا فهمیدم چقدر دوستم داری
تو همین رو می‌خواستی
خدایا منو اینجا قرارم بده
زود باش دیگه طاقت ندارم
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
جای دیگه‌ای رو انتخاب کن
گل گریه کرد و گفت:
خدایا چرا با من اینکار رو می‌کنی
من گلم دل منو نشکن
خدایا من با تو قهر می‌کنم
خودت برام جایی پیدا کن
تو برای خواسته‌های من اهمیتی قایل نیستی
خدا گفت: به من توکل می کنی‌؟
گل گفت: هر کاری دوست داری بکن.
خدا دست گل رو گرفت و در تاریکی شب او را در جایی گذاشت.
گل از بس گریه کرده بود خوابش گرفت
و ندید که خدا او را کجا گذاشت.
گل خواب بود که نوری ملایم به چشمش خورد
آروم چشماش رو باز کرد
تا چشماش رو باز کرد
دونه دونه‌های آبی خنک ریخت روی صورتش
گل خیلی تشنه بود
تشنه تشنه
با قطره‌های آب تشنگیش رو بر طرف کرد
با آب چشماشو شست
وقتی چشماش بازتر شد
دید پیر مردی مهربان با وجدی که توی چشماش فریاد می‌زد
داره گل رو نگاه می‌کنه
گل اطرافشو نگاه کرد
خدا اونو گذاشته بود توی یه باغچه کوچک
توی خونه یه پیرمرد تنها
پیر مرد خدا رو شکر کرد
که گلی زیبا توی خونش در اومده
گل‌های دیگه به گل تازه وارد سلام گفتن و از اون استقبال کردن
گل عاشق رو به آسمون کرد و به خدا گفت:
خدایا منو توی این باغچه کوچک گذاشتی
من لیاقتم این بود
یا اون سرزمین‌های قشنگی که دیدم
این بود اون سرزمینی که به من وعده داده بودی
خدا گفت:
اولین جایی رو که دیدی اسمش بیابان بود
جایی که توش آب نیست و خاکش داغه داغه
تو اونجا بیش از چند دقیقه طاقت نمی‌آوردی و می‌مردی
گل گفت‌:
خوب اون سرزمین آبی چی بود
خدا گفت:
اون قسمت دریا بود
دریا پر آبه
آب شور
تو اونجا خفه می‌شدی و می مردی
گل گفت خدایا
اون سرزمین سبز رنگ که هم جنس و رنگ خودم بود چی؟
خدا گفت:
اسم اون سرزمین جنگله
جنگل پر از درخت‌های بلند و تو هم رفته هست
تو گلی هستی کوچک که احتیاج به آفتاب داری
وجود اون درخت‌های بلند به تو اجازه نمی‌داد که آفتاب بخوری
تو بدون آفتاب خشک می‌شدی و می‌مردی
گل گفت:
اینجا کجاست
خدا گفت:
اینجا باغچه کوچک پیرمردیه که به تو می‌رسه
گل گفت: خدایا پس چرا تو منو آنقدر عاشق کردی
چرا اونجاها رو به من نشون دادی
خدا گفت:
همه اینها بخاطر این بود که بفهمی و کاملاً درک کنی که من چقدر تو رو دوست دارم
اگر از اول می‌آوردمت اینجا این قدر که الآن می‌دونی دوست دارم اون موقع نمی‌فهمیدی
من تو رو اونقدر دوست دارم که دلم نمی‌خواد تو سختی بکشی
اگر توی صحرا می‌مردی صحرا هم از مرگ تو غمگین می‌شد و دل مرده می‌شد
من هم به خاطر تو هم بخاطر صحرا این کار رو نکردم
صحرای منم قشنگه پر از زیبایی‌هاست
اگر تو توی دریا می‌مردی هم دریا ناراحت می‌شد هم ماهی‌های توی دریا
تو خودت می‌دونی چقدر دریا قشنگه و زیبا
اگر توی جنگل می‌مردی جنگل از غصه دق می‌کرد و خشک می‌شد
اونوقت تمام حیوان‌ها هم می‌مردن
حالا می‌بینی من همه شما رو دوست دارم
گل و دریا و صحرا و هر چیزی که توی دنیاست
همتون زیبا هستین و زیبا
گل گفت خدایا منو ببخش تو چقدر مهربون هستی و ما چقدر نادون
اما یه چیزی روی گل مونده بود
رنگ گل از داغ عشق سرخ سرخ شده بود.
سرخ سرخ.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

بایدباعشق زندگی کرد

گفت : يه سوال دارم كه خيلي جوابش برام مهمه

گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال ميشم بتونم كمكتون كنم

گفت: دارم ميميرم

گفتم: يعني چي؟

گفت: يعني دارم ميميرم ديگه

گفتم: دكتر ديگه اي، خارج از كشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم كاري نميشه كرد!

گفتم: خدا كريمه، انشالله كه بهت سلامتي ميده

با تعجب نگاه كرد و گفت: يعني اگه من بميرم، خدا كريم نيست؟

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه سرش رو شيره ماليد

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم

از خونه بيرون نميومدم، كارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن، تا اينكه يه روز به خودم گفتم تا كي منتظر

مرگ باشم.

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون و مثل همه شروع به كار كردم، اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم

و انگار اين حال منو كسي نداشت، خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميكرد

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه كه سر من كلاه گذاشتن، آخه من رفتني ام و اونا انگار نه...

سرتونو درد نيارم من كار ميكردم اما حرص نداشتم

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميكردم و دوستشون داشتم

ماشين عروس كه ميديدم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميكردم

گدا كه ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينكه حساب كتاب كنم كمك ميكردم

مثل پير مردا برا همه جوونا آرزوي خوشبختي ميكردم

الغرض اينكه اين ماجرا منو آدم خوبي كرد و ناز و خوردني شدم

حالا سوالم اينه كه من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدنو قبول ميكنه؟

گفتم: بله، اونجور كه يادگرفتم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه

آرام آرام خداحافظي كرد و تشكر

داشت ميرفت

گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟

گفت: معلوم نيست بين يك روز تا چند هزار روز!!!

يه چرتكه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم.

با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟

گفت: بيمار نيستم!

هم كفرم داشت در ميومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار ميشدم گفتم: پس چي؟

گفت: فهميدم مردنيم،

رفتم دكتر گفتم: ميتونيد كاري كنيد كه نميرم؟

گفتن: نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه!

خلاصه ما رفتني هستيم كي ش فرقي داره مگه؟

باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

خدایا...

گاهی چنان ازاین زندگی دلم میگیرد ونبودن رابربودن ترجیح میدهم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت   توسط سید مهدی 

بهترین رفتارهاکدام اند؟

تمام افرادجهان؛ به نوعی در رفتار با هم مشترک هستند. شما گاهی فکر می‌کنید که مثلا اخلاق این شخص چقدر شبیه خودم و یا فلان شخص است.

لطفا سر فرصت کافی و با دقت ؛ نکا ت ذیل را بخوانید و در مقایسه با خودتان ؛ به هر موضوع یک امتیاز دهید:

۱- بخداوند ایمان دارند و معتقدند که ایمان مبنای همه اعجازهاست و پادزهر شکست و در همه حال شاکر خداوند هستند.

۲- دارای اهداف مشخص هستند.

۳- همیشه در پی فرصت های مناسب هستند.

۴- دارای روحیه مداومت و پشتکار هستند.

۵- در اثر بروز مشکلات متوقف نمیشوند.

۶- با متخصص مشورت مینمایند.

۷- تسلیم مشکلات نمیشوند و سخت کوش هستند.

۸- در مقابل جواب نه ، تسلیم نمی شوند.

۹- از غیر ممکن حرف نمی زنند.

۱۰- می دانند که چه می خواهند.

۱۱- حاکم بر سرنوشت خود هستند.

۱۲- محدودیت های ذهنشان را ؛ معیار سنجش نمیدانند.

۱۳- دارای اشتیاق سوزان جهت رسیدن به هدف هستند.

۱۴- در پی رسیدن به هدف خود ؛ راه بازگشتی را قرار نمیدهند ؛ شاید راه را عوض کنند ولی هدف را هرگز.

۱۵- به رویا های خود جامه عمل میپوشانند ؛ و اجازه بی احترامی را نمیدهند.

۱۶- به گفته های بیجای ؛ این و آن آنچنان توجه نمیکنند.

۱۷- در لحظات بحرانی ؛ بدنبال نقطه عطف موفقیت هستند.

۱۸- ذهنشان در شرایط باور است.

۱۹- خوب گوش میدهند و راهکارهای مناسب را پیدا میکنند.

۲۰- عقیده دارند که « هرگز » زمان طولانی است.

۲۱- معتقد هستند که با ایمان به خود ؛ هرشخصی از ذلت به قدرت میرسد.

۲۲- عوامل ناخوشایند را از ذهن خود دور نگهمیدارند.

۲۳- از نیروی دیگران نیز استفاده میکنند ؛ با شرایط منصفانه.

۲۴- دیگران را تشویق میکنند و مورد احترام و عشق و محبت و تقدیر و یاری ؛ قرار میدهند.

۲۵- از حسادت و خود خواهی به دور هستند.

۲۶- از اظهار نظر خود ؛ ترسی ندارند.

۲۷- عاشق رشد و اوج هستند.

۲۸- پیروز میشوند چون باور دارند.

۲۹- اشخاصی با احساس و هیجانی هستند که خوب خود را کنترل میکنند.

۳۰- معتقد هستند در قبال هیچ ، نصیب هیچ است.

۳۱- در ابتدای کار حساب میکنند که ؛ پاداش کار به تلاشش می ارزد ؟.

۳۲- ریسک میکنند و منتظر برنامه قطعی و ۱۰۰% نیستند و زیاد به استدلال اعتماد نمیکنند و معتقد هستند که ذهن نیمه هشیارشان ؛ نقشه را طراحی میکند.

۳۳- ارباب خویشتن هستند و مسلط بر خود.

۳۴- معتقدند که تمامی موفقان و قهرمانان جهان ؛ روزی شکست خورده بودند.

۳۵- میدانند که جواب سوالات خود را ؛ از کجا تهیه کنند.

۳۶- میتوانند یک گروه متخصص مورد نیاز را دور هم جمع کنند.

۳۷- موفقیت را یک عادت میدانند.

۳۸- با کسانی همکاری میکنند که با سختی ها کنار نمیایند.

۳۹- ذهن خود را ماهیچه میدانند و مانند یک ورزشکار تمرین میکنند تا قوی تر شوند.

۴۰- با اراده راههای محال را پیدا میکنند.

۴۱- خواسته اشان را با تمام و جود به خود و دیگران و خداوند میگویند.

۴۲- در مقابل انتقادها و سرزنش ها صبور هستند و هدفشان برایشان مهم است.

۴۳- در برابر شکستها ی موقتی ؛ میگویند این راه اشتباه بود و راه دیگر را امتحان میکنند.

۴۴- معتقد هستند که رهبر خوب ؛ قبلا پیرو خوبی بوده است.

۴۵- شجاعتشان موقتی نیست و ادامه دار است.

۴۶- خویشتن را براحتی کنترل میکنند.

۴۷- احساس انصاف و عدالت در درون آنهاست.

۴۸- در تصمیم گیری های خود ؛ قاطع هستند.

۴۹- دارای برنامه قبلی و عملی هستند.

۵۰- همیشه از دیگران فعال تر هستند.

۵۱- دارای شخصیت خوشایند و محترم هستند.

۵۲- نسبت به اطرافیان ؛ احساس همدلی و همدردی واقعی هستند.

۵۳- بر تمام جزئیات امور خویش احاطه دارند.

۵۴- حتی مسئولیت اشتباهات و نواقص همکاران و پیروان خود را می پذیرند و به گردن دیگری نمی اندازند و دنبال بهانه آوردن نیستند.

۵۵- براحتی اصول همکاری را رعایت میکنند ؛ و رضایت همکاران و پیروان را بدست می آورند.

۵۶- همیشه در پی آن هستند که به دیگران خدمت کنند.

۵۷- از رقابت نمیترسند و از اینکه دیگری جایشان را بگیرند ؛ واهمه ای ندارند.

۵۸- موفقیت و زحمات پیروان و همکاران را به پای خود نمی نویسند و موفقیت را بین گروه تقسیم میکنند.

۵۹- بسیار وفادار و صمیمی هستند.

۶۰- در دل همکاران و پیروان ؛ ترس و هراس نمی کارند.

۶۱- به سمت و عنوان ؛ جهت ایجاد احترام ؛ معتقد نیستند.

۶۲- به وضع ظاهری خود ؛ اهمیت می دهند.

۶۳- ادب را همچون ؛ خدمات میدانند.

۶۴- بهای پیشرفت و ترقی را می دهند.

۶۵- خواسته های خویش را بدون خدشه وارد کردن به حقوق دیگران ؛ بر آورده میکنند.

۶۶- تنبل نیستند و کار امروز را به فردا موکول نمی کنند.

۶۷- در انتظار رسیدن زمان مناسب نیستند ؛ زمان مناسب را می سازند.

۶۸- مشکلات آنها را خسته نمیکند ؛ آنها مشکلات را خسته میکنند.

۶۹- در تصمیم گیری ها ؛ سرعت عمل دارند و در اجرای آن ؛ تجدید نظر نمی‌کنند.

۷۰- به احتیاط بیش از حد ؛ اهمیت نمی‌دهند.

۷۱- چشمانشان را باز نگهداشته و نمی‌ترسند.

۷۲- برای آینده همیشه پس انداز می‌کنند.

۷۳- توسط رفتار خوب بادیگران ؛ رابطه خوب میسازند و از این فرصت ؛ بموقع استفاده می‌کنند.

۷۴- صادق هستند و از دروغ متنفر هستند.

۷۵- همه نقاط ضعف و قدرت خود را میدانند و همیشه در پی اصلاح و تقویت آن هستند.

۷۶- برای اهداف خود زمان تعیین می‌کنند.

۷۷- فرق خود باوری و خوستائی را می‌دانند.

۷۸- تعادل رفتاری خود را خوب حفظ می‌کنند.( ظاهرشان نشان نمیدهد که دارا هستند و یا ندار ).

۷۹- تفاوت حیا و نجابت را با کمروئی ؛ خوب می‌دانند.

۸۰- اهل تکبر نیستند و می‌دانند که مثلا : فروشنده ای که متکبر باشد؛ مشتری های خود را از دست می‌دهد.

۸۱- دیگران را بزرگ می‌کنند.

۸۲- در برخورد اول اثر خوبی بر روی طرف مقابل می‌گذارد.

۸۳- کسی با انها ؛ احساس ناراحتی نمی‌کند.

۸۴- بخشنده هستند ؛ هم نسبت به خود و هم دیگران.

۸۵- از افراد منفی دوری می‌کنند.

۸۶- تا حدودی شوخ طبع هستند.

۸۷- برای جدی بودن ؛ از اخم استفاده نمی‌کنند.

۸۸- در مقابل ضعیف تر از خود مغرور نیستند و در مقابل بالا دست خود ذلیل نیستند و ادب را رعایت می‌کنند.

۸۹- اکثرا ؛ افراد سختی کشیده هستند و در ناز و نعمت نبوده‌اند.

۹۰- خوب بلدند که از خودشان دفاع و مراقبت کنند.

۹۱- از تنهائی حوصله اشان سر نمی‌رود.

۹۲- خنده رو هستند و قاطع.

۹۳- به آن چه می‌دانند ؛ جدا عمل می‌کنند.

۹۴- درباره‌ی دیگران کمتر حرف می‌زنند و متقابلا در رابطه با طرح‌های بزرگ سخن می‌گویند.

۹۵- سعی میکنند که دانش و اطلاعات خود را به روز برسانند.

۹۶- وعده و قول بیخود به کسی نمی‌دهند.

۹۷- علاوه بر برداشت ؛ مدام در حال کاشت هستند.

۹۸- در اموری که به شخص دیگری مربوط است؛ بیخود تصمیم گیری نمی‌کنند.

۹۹- در ندانسته هایش؛ براحتی می‌گوید که نمیدانم و لازم بداند پس از آن تحقیق می‌کند.

۱۰۰- بدنبال هدر نمودن وقت و وقت کشتن نیست و قدر زمان را خوب می‌داند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

رمضان ماه خوبی ها...درراه است

ماه رمضان نهمين ماه از ماههي قمري و بهترين ماه سال است. واژه رمضان از ريشه «رمض» و به معني شدت تابش خورشيد بر سنگريزه است.
می‌گويند چون به هنگام نامگذاري ماه هي عربي، ين ماه در فصل گرمي تابستان قرار داشت، ماه «رمضان» ناميده شد، ولي از سوي ديگر، «رمضان» از اسماء الهي است. ين ماه ماه نزول قرآن و ماه خداوند است و شب‌هي قدر در آن قرار دارد. فضيلت ماه رمضان بسيار زياد و نامحدود است.
img/daneshnameh_up/1/1e/ramezan.jpg به برخي از حوادث و رويدادهي مهم ين ماه اشاره می‌شود:
وفات حضرت خديجه در دهم رمضان سال دهم بعثت.
ولادت امام حسن مجتبي عليه السلام نيمه رمضان سال دوم هجرت.
جنگ بدر در سال دوم هجرت.
فتح مکه در سال هشتم هجرت.
مراسم عقد اخوت و پيمان برادري ميان مسلمان، و يجاد اخوت اسلامي بين پيامبر و امام علي عليه السلام.
بيعت مردم به وليت‌عهدي امام رضا عليه السلام
در سال 201 قمري.
 

منابع :
هدية الانام الي وقيع اليام، محدث قمي، ص 21


+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

آنچه حق شماست به شماداده می شود...

دوستان عزيزسلام

امروزدوشنبه سوم روزازماه مرداداست.هواي بسيارگرم وآفتاب سوزان جنوب به همه ي شماسلام ميرسونه.اميدوارم حال يكايك شماخوب باشه.

حدودا6-7ماه پيش يه كتابي خريدم بودم بانام(چهاراثرازفلورانس اسكاول شين)

من كاري ندارم كه نويسنده ي اين كتاب مسيحي هست يا...

براي من مهم اينه كه مطالبش سرشارازجملات مثبت واميدواركننده ست واتفاقانام خداونددرجاي جاي اون به چشم ميخوره.تصميم گرفتم هروقت تونستم يه قسمت ازمتن اين كتاب روبذارم تاشمادوستان هم ازاين مطالب زيبااستفاده كنيد.توي اين زمونه اي كه همه ي ماآدماخواه ناخواه دچارافسردگي ونااميدي ميشيم خوندن اين سري كتابهاباعث تقويت ايمان وآرامش ذهن ماميشه وحتي ميتونه به مادردرسيدن به اهدافمون كمك كنه ويأس وافسردگي روازمادوركنه.

به اميدرسيدن به زندگي سرشارازآرامش وشادي

                           واما اين قسمت

ازدست دادن

اگرانسان چيزي راازدست بدهد،نشان مي دهدكه درذهن نيمه هشياراواعتقادبه ازدست دادن وجوددارد.به محض اينكه اين اعتقادكاذب راارذهن نيمه هشيارخودبزدايد،آن چه راكه ازدست داده ياهمسنگ ومعادل آن رابه دست خواهدآورد.

مثلازني مدادنقره اش رادرتئاترگم كرد.هرچه جستجوكردنتوانست آن راپيداكند.اماازدست دادن آن رانفي كرد.وبه ذهن تأكيد گفت:« درذهن الهي ازدست دادن وجودندارد.پس من نميتوانم آن مدادرازادست بدهم.وهمان مدادياهمسنگ آن رابه دست خواهم آورد.»

چندهفته اي گذشت تااينكه روزي دوستي كه مدادطلاي زيبايي رابازنجيري به گردن آويخته بود،به اوروكردوپرسيد:آيااين مدادراميخواهي؟آن راازمغازه ي ...خريده ام وپنجاه دلاربراي آن پرداخته ام.

زن كه حيران ازكارخداحتي فراموش كرده بودكه ازدوستش تشكركند،گفت:«خدايا،به راستي كه توخيلي مهرباني.منظورت اين است كه آن مدادنقره درشأن من نبود؟»

 

انسان چيزي راازدست مي دهدكه ياحق الهي اونباشدوياآن قدركه بايدوشايدعالي نباشد

 

عبارت هاي  تأكيدي:

درذهن الهي ازدست دادن وجودندارد.پس من نميتوانم آنچه راكه حق من است ازدست بدهم.

*******

خردلايتناهي هرگزديرنميكند وراه بازگرداندن راميداند.

*******

درذهن الهي ازدست دادن وجودندارد.پس محال است چيزي راكه حق من است ازدست بدهم.آنچه ازدست داده ام به من بازگردانده خواهدشد،يامعادل وهم سنگ ان رابازخواهم ستاند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

پَ نه پَ!

تو رستوران پیشخدمتو صدا کردم ... میگم آقا توی سوپ من مگس افتاده!
میگه مرده؟
پَ نه پَ هنوز زندست، داره شنا میکنه، صدات کردم بیایی نجاتش بدی !

 

یارو زده روح الله داداشی رو کشته، حالا گرفتنش میگه حالا چی میشه اعدامم میکنن؟؟
میگن پ نه پ میری مرحله بعد باید محراب فاطمی روهم بکشی

 

تو خیابون داریم راه میریم ... دوتا گربه داشتند جفت گیری میکردن ...
دوستم پرسید... وااااا دارن جفت گیری میکنن ؟!
پَ نه پَ پدر پیرشو کول کرده داره میبره دکتر

 

به دوستم میگم من عاشق این ماشین شاسی بلندام ...
میگه منظورت پرادو و رونیزو ایناست؟
پَ نه پَ منظورم کامیون و تراکتورو ایناست !

 

ماشينه تا شيشه جمع شده ... يه نفر اون بغل افتاده پارچه سفيد روش كشيدن ...
یارو داره رد میشه ... ميگه مرده؟
پَ نه پَ تصادف خسته ش كرده خوابيده

 

هفته پیش مریض شدم، رفتم آمپول بزنم ...
آمپولارو دادم به پرستاره ...میگه آمپول بزنم؟
پَ نه پَ توش آب پر کن تفنگ بازی کنیم!

 

تو صف پمپ گاز منتظرم تا نوبتم بشه ...
یارو زده به شیشه میگه آقا شما هم می‌خوای گاز بزنی‌؟
پَ نه پَ من می‌خوام لیس بزنم

 

روی نیمکت توی پارک، روزنامه دستمه... اومده میگه... روزنامه میخونی؟
پَ نه پَ سبزی خریدم نمیدونم لای کدوم صفحه گذاشتم

 

سوار تاکسی شدم رسیدیم سر خیابون گفتم مرسی آقا ...
می گه پیاده می شین؟
پَ نه پَ خواستم بین مسیر یه تشکر ناغافلی کرده باشم جو از سنگینی درآد

 

دندونم بد جوری درد میکرد ... دستمو گذاشته بودم رو صورتم ...
دوستم دید منو پرسید دندونت درد میکنه؟
پَ نه پَ دارم اذان میگم گذاشتمش رو میوت ، همسایه ها اذیت نشن!

 

تو تاکسی کناریم به راننده گفت من بچه امام حسینم ...
راننده پرسید میدون امام حسین؟
پَ نه پَ ایشون خود علی اصغره ماشالله بزرگ شده مردی شده واسه خودش ...

 

دراز کشیده بودم لب استخر ... دوستم میگه آفتاب می گیری؟
پَ نه پَ با خورشید مسابقه گذاشتیم، هر کی دیرتر بخنده برندس !

رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بيارم ...
مربيه ميگه بچه رو ميبريدش؟
پَ نه پَ همينجا ميخورمش

 

دارم کباب درست میکنم رو منقل و سیخای کبابو میگردونم ...
اومده خودشو لوس کرده با لحن بچه گونه میگه عشقم داری کباب درست میکنی؟
پَ نه پَ دارم فوتبال دستی بازی میکنم

 

جلو عابر بانک تو صف وایسادم یارو می گه ببخشید شمام پول میخاین؟
پَ نه پَ خونه کامپیوتر نداریم میام اینجا فیس بوکم رو چک کنم

 

رفتم تو آپارتمان دارم گوشت قربونی بین همسایه ها پخش میکنم ...
یارو میپرسه نذریه؟
پَ نه پَ با خود گوسفنده مشکل داشتیم کشتیمش !

 

برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری ... طرف می گه از کسی شکایت دارین؟
پَ نه پَ اومدم فرار مایکل اسکلفیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم

 

مگس نشسته رو برنج به خواهرم میگم: مگـــــــــــــــــس ... !
میگه بکشمش؟؟
پَ نه پَ زشته برنج خالی بخوره یکم خورشت بریز واسش

 

رفتم آلبالو بخرم ... یارو میگه بریزم تو پلاستیک؟
پَ نه پَ همینجوری دونه ایی بده بندازم دور گوشم خوشگل شم !!!

 

به دوستم میگم دیشب تو کرمان یه پسره بنزین ریخته سرش خودشو تو خیابون اتیش زده...
میگه سوخت؟!
پَ نه پَ یه جون گرفت رفت مرحله بعد !

 

رفتم مرغ سوخاری بخرم یارو میگه همین‌جوری میبری؟
پَ نه پَ یه شرت پاش کن جلو مهمونا خجالت نکشه

 

رفتم دفتر هواپیمایی میگم عجله دارم میشه پرواز امروز شیراز رو واسم چک کنید؟
میگه اگه جا داد بگیرم؟
پَ نه پَ نگیر بذار پر شه من فردام میام چک میکنم بخندیم

 

جلو در اورژانس بیمارستان اعصاب خورد دارم قدم میزنم ...
یارو میگه آقا چرا انقدر پریشونی مریض بد حال داری؟؟
پَ نه پَ تو امریکن آیدل اجرا دارم تو فکرم چجوری بخونم که سایمون ایراد نگیره!

 

سوار تاکسی شدم. یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود. میگم میشه صدای ضبطتونو کم کنید؟
میگه اذییتتون میکنه؟!
پَ نه پَ گفتم کم کنی این یه تیکشو من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره!

 

رفتم دستشویی عمومی در میزنم میگم یکم سریع تر...
میگه شمام دستشویی داری؟
پَ نه پَ اومدم ببینم شما کم و کسری نداری ؟!

  

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

طرح الهی

بيان كامل نفس

يا

طرح الهي

بادي نيست كه بتواندكشتي مراسرگردان ياجزرومدتقديرم رادگرگون كند

هرانساني رابيان كامل نفس است.يعني جايي هست كه تنها اوبايدپركند،نه كس ديگر

كاري هست كه تنهااوبايد به انجام برساند،نه كس ديگر

واين تقديراواست!

اين توفيق الهي درذهن الهي داراي صورتي كامل است ودرانتظارآدمي

تاآن رابازشناسد.منتهاازآن جاكه نيروي خيال نيرويي است خلاق

ضرورت دارد كه آدمي پيش ازاينكه آن صورت به عينيت درآيد

آدمي آن رابه چشم ديده باشد.

ازاين رووالاترين خواهش آدمي،آگاهي ازطرح الهي زندگي خويشتن است.

زيراچه بساكوچكترين تصوري ازآن نداشته باشد

چراكه شايدصاحب استعدادي باشدشگفت انگيز،منتهانهفته درژرف ترين

زواياي وجود.

پس آدمي بايدچنين بطلبد:

«جـــــــــــــــان لايتـناهي،راه ظــــــــــــهورطـــــــــــرح الــــــــهي زندگيـــــــم رابــــگشا

بــــــگذارتاهـــــــم اكنـــــــون نبــــــــــــوغ درونـــــــــم عيـــــــان وبيـــــــــان شــود

بــــگذارتاهــــــــم اكنـــــــون آن طـــــــرح كامـــــــــل رابه چشــــــم ببينـــــم»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

اعیادشعبانیه مبارک

حسین سلطان عشق، عباس ساقی عشق، زینب شاهد عشق و سجاد راوی عشق. کاروان عشق در راه است و خود "عشق" نیمه شعبان خواهد آمد...

 اعیاد شعبانیه مبارک

******* 

         *******   

میلاد گل رسول و زهرا و علی است / زیرا که جهان خجسته زین نور جلی است

ما را دگر از روز جزا بیمی نیست / چون بر دل ما عشق حسین ابن علی است

******     

سروشی دوش در گوشم، سرود این نغمه ی شیوا       که بشگفت از گلستان محمد(ص) نوگلی زیبا

بـــشارت ای گنــه کـــاران حسیـــن آمد حسین آمد       نثـــار مقدمـــش سرهــا، فدای جان او جانها  

******

امشب شب میلاد علمدار حسین است         میـــلاد علــمـــدار وفادار حسین است

گــر بــــود علــــی محـــرم اسرار محمد      عباس علی محرم اسرار حسین است

******

شاهی به دوصد عزت و اجلال آید         با شوکت و فر و جاه و اقبال آید

امــروز حسیــن آیـد و فردا عباس        خورشید ز پیش و مه ز دنبال آید

 

******

ای دست تو، دستگیر عـالم               وی در رخ تو علی مجسـم

دریــای عمیـــق مهــــربانی               تـمثـال علـی، علـی ثانــی

مرآت حسین مظهر عـشـق               گل واژه ی ناب دفتر عشق

ای عبــد خدانــما، اباالفضل               دریاب دمی مرا ابا الفضــل

******

******


 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت   توسط سید مهدی  | 

رازهای موفقیت

روزاول
از كارهايي كه ناچاري انجام دهي لذت ببـــر.
نق زدن تنها تو را خسته تر مي كند و نمي گذارد كار را درست انجام دهي.
اما اگر با موفقيت مانند يك دوست رفتار كني.
مثل سگ همه جا به دنبالت خــــــواهد بود.

روز دوم
سعي كن كارهايت را از صميم قلب انجام دهي.
نه به صرف اين كه ناچاري انجام دهي.
بايد به كارت ايمان داشته باشي.
يك جريان آب ضعيف ، تنها نيمي از باغچه را آبياري مي كند.

روز سوم
همه چيز را همانطور كه هست بپذير.
خواستن تنها، چيزي را تغيير نمي دهد.
خواستن، باد را از وزيدن باز نمي دارد و برف را به آب نبات تبديل نمي كند.
اگر مي خواهي چيزها را بهتر از خودشان تبديل كني، با آنها همان گونه كه هستند مواجه شو.

روز چهارم
تمرين كن تا از درون شاد باشي.
اجازه نده ديگران براي شاد كردن تو تصميم بگيرند.
خودت رئيس كارخانة شادي سازي باش.

روز پنجم
ذهنت را همانند ابر سفيدي كه در آسمان است، آزاد كن.
تلاش كن، اما نتايج كار را واگذار تا با هم كار بيايند
براي ابر چه فرقي مي كند باد از كدام سو بوزد.
چرا وقتت را براي چيزي كه در كنترل تو نيست، تلف مي كني؟

روز ششم
وقتي تصميم به انجام كاري مي گيري،
از خود نپرس : من چه مي خواهم ؟
بلكه بپرس : چه كاري به نفع همه است ؟
اگر به فكر منافع ديگران باشي، ديگران در كنارت كار خواهند كرد و كمكت خواهند كرد تا موفق شوي.

روز هفتم
هنگام تصميم گيري ابتدا نبايد بپرسي، از اين كار چه نفعي عايدم خواهد شد؟
پرسش درست اين است كه : چه كاري به نفع همه است؟
خانه زماني مستحكم خواهد شد كه همة ديوارهايش استوار باشند.

روز هشتم
وقتي كار به مشكل مي خورد، نه ديگران را سرزنش كن و نه خود را،
انسان وقتي شنا ياد مي گيرد كه از فرو رفتن در آب نترسد.

روز نهم
براي موفقيت در هر كار،
بايد ابتدا تصوير واضحي از نقشة كار داشته باشي.
آن گاه، همان طور كه در باد شديد، نخ بادبادك را محكم نگه مي داري،
بايد هدفت را هم به همان محكمي نگه داري.

روز دهم
اگر طرحي در عمل مشكل تر از آن شد كه فكر مي كردي،
دلسرد نشو.همه چيز اين دنيا همين طور است،
خصوصاً اگر ارزشمند باشد.
لاجرم خود حبابي بيش نبود، زيبا اما توخالي.

روز يازدهم
مشكلات ما را قوي و به سمت
پيروزي هاي بزرگ تر هدايت مي كنند.
كوهنوردي آسان نيست، اما منظره اي هم كه
از قله كوه ديده مي شود، بسيار زيباست.

روز دوازدهم
اراده ات را قوي كن.
خود را وارد به انجام كارهايي كن كه برايت مشكل اند.
سپس آنها را با جديت انجام بده.
بعد از مدتي خواهي ديد كه اراده ات همانند
گرزي فولادي سخت و درخشان شده است.

روز سيزدهم
با انرژي كامل روي كارهايت تمركز كن.
شيشه هاي رنگي كليسا، هنگام عبور نور از آنها
بسيار زيبا و درخشان مي شوند.
كارهايت را هم اگر با انرژي انجام دهي،
شفاف و زيبا خواهند شد.

روز چهاردهم
هنگامي كه قصد انجام كاري را داري، از خود نپرس :
ديگران آن را چگونه و با چه روشي انجام داده اند ؟
بلكه بپرس : چگونه مي توانم آن را درست و به بهتـــــــــرین وجه ممكن انجام دهم.
اين را بدان كه همواره حقيقتي تازه در انتظار كشف شدن است.
بدون احساس وجود اين حقايق، كريستف كلمب
هرگز به آمريكا نمي رسيد و گراهام بل تلفن را اختراع نمي كرد.

روز پانزدهم
هر كاري را با جان و دل انجام بده.
اگر شعاع انرژي ات را مانند ذره بيني كه نور خورشيد را متمركز مي كند،
روي موانع تمركز دهي،
هر مانعي كه سر راهت باشد خواهد سوخت.

روز شانزدهم
امروز را آغازي تازه بدان.
چرا به چيزي كه ديروز اتفاق افتاده، يا انجام شده فكر مي كني؟
زندگي رودخانه اي است كه مدام به سمت آينده در جريان است.
هيچ قطره اي از آن دوبار از زير يك پل رد نمي شود.
كار را با روشي تازه انجام بده، بهتر از هميشه.

روز هفدهم
افكار و روياهايت را بسط بده.
هنگامي كه در بيرون چمنزاري پهناور است
كه از هر سو تا افق امتداد دارد.
چرا خود را در آغل حبس كني.

روز هجدهم
نگذار افكار و ذهنياتت به صورت عادت درآيند.
سعي كن هرگز در جا نزني.هر روز از زاويه اي تازه به كارها نگاه كن.
زندگي يك صحنة پر از ماجراست.
به اطرافت نگاه كن: نشانه هاي زيبايي وجود دارند كه به كشفيات تازه اشاره مي كنند.

روز نوزدهم
مهم ترين چيز احساسي است كه نسبت به كارت داري.
وجود رنگ هاي تيره در يك تابلوي نقاشي.
نشانة افسردگي نقاش آن تابلوست.
رنگ هاي روشن، حاكي از وجود روشنايي و انرژي در زندگي نقاش آن تابلوست.
هر كاري را با شادي انجام بده، تاديگران را هم شاد كني.

روز بيستم
زندگي مثل يك تاب است كه هم مي تــــــــــواند سرگرم كننده باشد و هم حال به هم زن.
اگر هر بار كه تاب مي خوري احساس شگفتي كني،
لذت تاب خوردن را احساس خواهي كرد.
در زندگي هم هر بار كه كاري را انجام مي دهي،
از انجام آن شگفتي احساس كن.

روز بيست و يكم
حرف حق را بپذير و كاري به گويندة آن نداشته باش.
مثلاً اگر بوي دود را احساس مي كني و طوطي ات فرياد بزند كه :
خانه آتش گرفت!
آيا به مهمانهايت خواهي گفت :
اين طوطي نمي فهمد چه مي گويد؟

روز بيست و دوم
عقايد را با حقايق اشتباه نكن.
حقيقت مانند دانة بادام است،
و عقايد پوستة آن دانة بادام هستند.
اگر به دنبال حقيقت هر چيز هستي،
بايد پوسته را بكني، تا خود دانه را ببيني.

روز بيست و سوم
قبل از انجام هر كار مهمي، اول ببين
چه احساسي نسبت به انجام آن داري.
آيا آن كار را مهم مي داني؟ آيا واقعي به نظرت مي رسد؟
آيا به ديگران كمك مي كند؟

روز بيست و چهارم
هنگام غليان احساسات، هيچ تصميم مهمي نگير.
در اين صورت اشتباه خواهي كرد.
اول درونت را آرام كن.
ذهن مانند يك درياچه است.
هنگام غليان احساس، درياچه مواج است.
درياچه هنگامي نور ماه را منعكس مي كند كه آرام باشد.

روز بيست و پنجم
هنگام مواجه شدن با مشكلي يادت باشد كه حتماً راه حلي وجود دارد.
زيرا هر چيز با جفتش به وجود مي آيد.
بعد از هر سقوطي ، صعودي و بعد از هر شبي، روزي وجود دارد.
ذهنت را روي راه حل ها متمركز كن.
براي بيرون آمدن از يك اتاق بايد در را پيدا كني،
نه اين كه به ديوارها فكر كني.

روز بيست و ششم
همواره از نعمتهايي كه زندگي به تو بخشيده است،
شاد باش و به خاطر آنچه كه نداري گله مند نباش.
ساختمان با سنگ هايي ساخته مي شود كه در دسترس اند،
نه با سنگ هاي حياط خانة ديگران.

روز بيست و هفتم
سعي كن مثل ماشين خرابي كه خاموش نمي شود،
دائماً در حال عذرخواهي نباشي.
با اين كار توجه ديگران را به اشتباهاتت جلب خواهي كرد.
تلاش كن كه بهترين را انجام دهي.
آن گاه لبخند بزن و حركت كن.
تنها خداوند كامل است.

روز بيست و هشتم
هر كار خيري كه در اين دنيا انجام دهي،
بيش از هر كس به خودت كمك خواهد كرد،
به تو قدرت و انرژي و درك بيشتر خواهد بخشيد.
اگر خودت نقاشي كني،
ديگران از تماشاي آن لذت خواهند برد.
ضمن آنكه در حين كار
تجربه ات هم در نقاشي بيشتر شده است.

روز بيست و نهم
براي عمل كردن از درونت فرمان بگير.
براي تفكر از درونت راهنمايي بجو.
زيرا درك و آگاهي را بايد دريافت كني
و نمي تواني خودت خلق كني.
زمين هنگامي گرم مي شود كه
به سمت خورسيد متمايل باشد.

روز سي ام
هر چيز كه راست و درست باشد،
به نفع تو و ديگران خواهد بود.
خداوند بهتر از هر كس مي داند كه
چه چيز به تو شادي واقعي مي بخشد.
آيا يك گياه مي فهمد كه باد، آن را تقويت مي كند
يا باران ملال آور باعث
رشد گل هاي زيبا مي شود.

روز سي و يكم
هرگز مغرور نشو،
زيرا غرور ميكروبي كشنده است.
غرور به تدريج عقل را زايل مي كند
و باعث مي شود هيچ كاري را بدرستي انجام ندهي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت   توسط سید مهدی  |